حقوق شهروندي؛ ولله كه شهر بيتو مرا حبس ميشود
{موقعيت: تاكسيِ مسير شهركغرب- سيدخندان؛ ساعت 9 شب. مردي جوان و درشت هيكل با صدايي رسا و بلوز فيروزهاي رنگ بر تن، روي صندلي جلو نشسته است. يك آقا و دو خانم هم در صندليهاي پشت. خانمها يكي جا افتاده و ديگري جوانتر است. راننده هم مرد ميانسالي است.}
{ صداي زنگ گوشي مرد بلوز فيروزهاي- يكي از زنگهاي استاندارد گوشيهاي مدل سونياريكسون- بلند ميشود }
- سلام؛ احوالت؟ بابا دربهدر دنبالت ميگردم. استوديو پنجشنبه هماهنگ نشده... پدر گفته دوباره رو آهنگ جديد كار كنم ... نهههه نتها آمادهاست... پروانه هماهنگه؟.. خب، خوبه ... بابك جان اگه ممكنه دف سياوش رو بيار. آره ... دفش خوبه.... باشه... الان به رضا هم زنگ ميزنم...
{ شماره گيري و كمي مكث}
- الو سلام رضا... خوبي؟...امروز ... عزيزم؛ نهبابا واسه هماهنگي استوديو اومدم تهران ... {خندهاي ممتد؛ بلند و از عمقجان كه سرسراي تاكسي را در برميگيرد. دختر جوانتر از طرز خنديدن مرد، به خنده ميافتد. كوتاه} ... حرفتو زدي ديگه ... رضا جون زنگ زدم بگم يه زنگ به احمدي؛ رئيس استوديو بزن، بگو كار ما رو راه بندازه. بايد تا آخر هفته ضبط تموم شده باشه. پدر بعدش قراره بره سفر... واقعاً امكانش نيست.. نه ...مونا؟ ... باشه. منتظرم. خداحافظ.
{همراه با بلند شدن صداي زنگ - از نوع بدون هارموني- از گوشي تلفن راننده. راننده صدايي آرام دارد.}
- به به. احوال شما؟ ميخواستم خودم بهت زنگ بزنم.... نه، بردمش كرج. ماچهاي علي؟ ....آره بهتر بلده ... يجوري كه طرف صدا عرعر بده. ميگم بهش .. زنگ ميزنم بهت.
شماره گيري مرد بلور فيروزهاي و بعد:
- سلام؛ سهرابام. سهراب لطفي..... فداي تو! ..نه امروز اومدم براي هماهنگي استوديو. عليجان تو مونا عزيزي رو ميشناسي؟...ميخوامش.. نه تو اركستر نيست .. آهان؛ فكر كردم شايد با بچهها آشنا باشه. مونا مزارعي رو كه ديگه ميشناسي ... { خندهاي بلند اما كوتاه} ..اون كه آره ... باشه؛ تا چهارشنبه. ميبينمت.
{ 4 دقيقه سكوت؛ صداي كوتاه بوق ماشينها و صداي زير و نامفهوم راديو ..}
مرد بلوز فيروزهاي: سلام.. الو ... الو سلام. { همزمان كرايهاش را هم به راننده ميدهد} سلام جنابانوشه .. {مكثي بهنسبت طولاني} پدر ميگفتن دستتون تنده، ولي فكر نميكردم اينقدر زياد. شما فكس داريد؟ .. آهان؛ خب يهكاري كنيم؛ سختتون نميشه برام بخونيد و من بنويسم؟ .. الو .. الو ..
{ 2 دقيقه مانده به مقصد؛ پل سيدخندان}
خانم جوان از صندليپشت:
- جسارتاً آقاي لطفي ... شما كلمهاي به اسم "حقوق شهروندي" رو تا حالا شنيدين؟
{ مرد بلوز فيروزهاي گوشي را از كنار گوش پايين ميآورد و از بهنام صدا كردن او توسط مسافر پشتي تعجب ميكند. كمي روي صندلي جابجا ميشود تا بتواند صاحب صدا را بهتر ببيند}
- شما منو از كجا ميشناسين؟ {همراه با كمي بهت و لبخندي ماسيده}
- ما از خود شهرك داشتيم از تمام ديالوگها و مكالماتتون استفاده ميكرديم.
- آهان ... خب ببخشيد. {كمي مكث و جابجا شدن} مممممم... خب خيلي از حقوق من هم رعايت نميشه اونوقت شما ميخوايد من رعايت كنم؟ { چند لحظه مكث و به فكر فرو رفتن در اينكه؛ احمقانهتر از اين جمله ممكن نبود!}
- خستهنباشيد عرض ميكنم! عجب جملهي منطقياي! ... ما كه به مقصد رسيديم، تو تاكسي بعد ..
{ميدان پاليزي؛ 500 متر مانده به پل سيدخندان}
- بله خب .. از همه عذر ميخوام ... پياده ميشم آقا.
گفتم: دل و جان در سر کارت کردم
مولانا جلالالدين
وقتی به نفت توکل کردیم
کنار میز آقای نویسنده، نموداری بر دیوار است که روی آن، هر روز با مداد تعداد کلماتی را که برای بیوتن نوشته، علامت زده است. نمودار نشان می دهد امیرخانی در ماههای پایانی سال 85 - اواخر ریاست او در انجمن قلم- کمتر به نویسندگی میرسیده است: در آن بازه زمانی، نمودار یک خط افقی است در پایینتر سطح. اما در اواخر سال 86، نمودار به اوج خودش رسیده است.
اینروزها هم بعید است امیرخانی به نویسندگی برسد. چنان درگیر جلسههای نقد و بررسی کتاب جدیدش در تهران و شهرستانهاست که وقت خالی در برنامهاش ندارد. با این حال در دفتر کارش، میزبان گپ 27دقیقهایاش با تهران امروز شد.
از آن نویسندههایی هستید که مرتب درباره اثرشان توضیح میدهند و باید به اثر سنجاقشان کرد تا آن را فهمید؟
نه! متاسفانه مشکلی که در ایران وجود دارد این است تا کتابی را چاپ میکنی، همه میخواهند. درباره نوشتهات حرف بزنی. در صورتی که این روش خوبی نیست. باید دیگران درباره کار نظر بدهند.

عکس: لیلا سادات باقری
درباره جریان ادبی امروز ایران چه فکر میکنید؟
اینسالها - یعنی دهه 80 - میتوان جریان ادبی ایران را به دو جریان اصلی تفکیک کرد: جریان انقلابی، و جریان غیرانقلابی. به نظرم این تفکیک درست و کاملی است. جریان نویسندگانی که فارغ از سیاستهای روز به آرمانهای اصیل انقلاب متعهد هستند، و جریان غیرانقلابیها. به نظرم بزرگترین مشکل جریان غیرانقلابی، نداشتن افق است. در فضای جهانی هرقدر هم که سعی کنید غیر ایدئولوژیک باشید، نمیتوانید بدون افق پیش بروید. نویسندگان چپ ایران تا سالها گرفتار جریان چپ جهانی بودند که با شکست جریان چپ جهانی، این افق هم از جلوی چشم روشنفکران کنار رفت.
افق غربی هم، افقی نبوده که روشنفکری را به سمت خودش بکشد. به تنها به کمک پول و امکانات است که تمدن غرب میتواند روشنفکر بپروراند. در کشور ما هم این بهره مادی آنقدری نبوده که افق تمدن غرب را پیش جلوی چشم نویسنده ما باز کند. خصوصاً با توجه به شکستهای روشنفکرانه اخیر تمدن غرب که عمدتاً در مسائل خلیج فارس خلاصه میشود. پس طبیعتاً روشنفکری نمیتواند با جریان غرب، زلفی گره بزند. وقتی جریانی افقی را پیش رو نداشته باشد، نباید از او انتظار کار جدی داشته باشیم. به گمان من جریان ادبیات غیرانقلابی ما با این مشکل بزرگ روبهرو است. ادبیات به افق نیاز داد. حتی ادبیات غیر ایدئولوژیک هم یعنی ادبیات وابسته به ایدئولوژی جهانی که ظاهر غیر ایدئولوژیک را تبلیغ میکند.
اما در آن طرف قضیه، بچههای انقلاب راهشان را پیدا کردهاند. آنها راه اصیلی را دنبال میکنند. این راه با راهشان در اوایل دهه 70 متفاوت است.
از سال 74 به اینطرف بچههای ادبیات انقلاب اسلامی به 2 فریق تقسیم شدند. فریق اول خودش را در سازمانهای دولتی منحصر کرد، و فریق دوم کسانی بودند که راه مردم را پیدا کردند. جریان دوم پیش و بیش از این که نسبتش را با دولت مشخص کند، نسبتش را با مردم مشخص کرد و موفق هم هست.
سایت لوح را زمانی راهاندازی کردید که حضور سایتهای ادبی در وب بسیار کمرنگ بود. حالا امروز که سایتهای ادبی زیادی در اینترنت وجود دارد، هیچ حضوری در این دنیای مجازی ندارید! با کاری که همه میکنند، مشکل دارید؟!
من از سال 80 ایده راهاندازی پایگاه لوح را به حوزه هنری پیشنهاد دادم اما این طرح تا سال 81 در پیچ و خمهای اداری حوزه گیر کرد.
در سال 81 تقریباً بدون داشتن مجوز مرکزی حوزه هنری، این سایت را راهاندازی کردم یعنی با یک سال تاخیر، وگرنه لوح جزء اولین سایتهای فرهنگی کشور میشد. اما در سالهای تولد لوح وضعیت سایت خوب و جزو پرطرفدارترین سایتهای ادبی کشور بود.
تصویری که من از سایت لوح داشتم این بود که ظرف 3 سال زیرساختهای اینترنتی کشور آنقدر رشد خواهد کرد که لوح بتواند تبلیغ بگیرد و از طریق تبلیغات، گذران عمر کند و آرامآرام از حوزه هنری جدا شود.
البته آنزمان هم لوح هزینه چندانی برای حوزه نداشت. کسی حقوقی نمیگرفت. فقط حقالتالیف میدادیم که آن را هم به نسبت تعداد مخاطبان تقسیم کردیم تا نویسندگان سعی کنند مطالب پرمخاطبتری بنویسند.
ولی متاسفانه ظرف 3 سال زیرساختهای دسترسی به اینترنت در کشور رشد نکرد تا یک سایت پرطرفدار بتواند با گرفتن تبلیغات مستقل زندگی کند. هدفی که دنبال میکردم عملا شکست خورد و بهترین راه این بود که لوح همچنان کار کند، اما توسط کسان دیگری که علاقهمند بودند در آن فعالیت کنند.
اما در مورد حضور خودم در اینترنت باید بگویم که سالهاست که سایت ارمیا دات آیآر ermia.ir را ثبت کردهام اما مشکلات فنی و پایهیکارنبودن خودم، باعث شده که کار به تعویق بیافتد. قول میدهم تا دو هفته دیگر سایت به صورت جدی راهاندازی شود.
بعد از «بیوتن» دارید چه میکنید؟ چه مینویسید؟
اخیراً دارم مقالهای درباره نفت مینویسم. علاوه بر آن دوست دارم که به ایدهی دو کار داستانی فکر کنم. یکی از کارهای داستانی در فضای انقلاب است و دومی هم در فضای لبنان که البته مستلزم این است مدتی را در لبنان بگذرانم.
عکس: محمد توکلی
داستان «بیوتن» که در آمریکا میگذرد. میگویید یکی از طرحهایتان برای آینده، در لبنان میگذرد. بارها در حرفهایتان به بشاگرد هم اشاره کردهاید و گویا زیاد به آنجا توجه دارید. نقاط مشترک آمریکا، لبنان، و بشاگرد در چیست؟
از این دست مکانها در زندگیام باز هم وجود دارد. اما این سه نقطه که بهشان اشاره کردید، نقاط کلیدیای هستند.
قبل از رفتن به آمریکا 15 روز در بشاگرد بودم. دورشدن از فضای بشاگرد و رفتن به نیویورک خیلی عجیب و غریب بود. اما به نظرم جغرافیا آنقدر موثر نیست که آدمها موثرند. اگر میگویم بشاگرد یعنی عبدالله والی، اگر میگویم لبنان یعنی سیدحسن نصرالله، و اگر میگویم نیویورک یعنی دکتر مرتضی. دکتر مرتضی استاد دانشگاهی است که وظیفه خود را اینطور تشخیص داده که باید در آمریکا با آمریکا مبارزه کند. میگوید: «باید در شکم نهنگ با نهنگ مبارزه کنیم».
بدون والی، بشاگرد تبدیل میشود به یک نقطه محروم مانند هزاران نقطه محروم دیگر. لبنان بدون سیدحسن نصرالله، میشود یکی از مناطق شیعهنشینِ دنیا که کم هم نیست. و آمریکا بدون دکتر مرتضی، تبدیل میشود به فضای فیلمهای هالیوودی. این آدمها هستند که به مکانها تشخّص میدهند.
این روزها، صدمین سالگرد کشف نفت در ایران و نفتیشدن کشور ماست! در «بیوتن» و در برخی دیگر از نوشتهها و گفتههایتان، جوری به نظر میرسد که انگار با نفت مشکل دارید. چرا؟
دارم مقاله بلندی در این مورد مینویسم که در آن حسابی این قضیه را توضیح میدهم. اما دلیل اینکه به قول شما با نفت مشکل دارم، این است که در ایران به دلیل ثروت توزیعی، و نه ثروت تولیدی، توکل را از دست دادهایم. با وجودی که ظاهر جامعه اسلامی است، اما باطن جامعه از مفهوم توکل خالی میشود که این، در درازمدت به ضرر جمهوری اسلامی است. وقتی میگویم نفت، یعنی فرهنگ توزیع نفت. وگرنه با آن مایع سیاه و چرب که کسی مشکلی ندارد!
البته نفت حوزه کاری من نیست، اما به عنوان نویسنده نگاه میکنم به اینکه این نفت است که کتابم را میخرد یا مردماند که آن را میخرند؛ و اگر نفت بخرد، میفهمم کار عبثی کردهام و کتاب خوبی ننوشتهام!
این تاکیدهایتان روی تولید علم، ربطی به این دیدگاهتان نسبت به فرهنگ توزیع نفت دارد؟
این دو مقوله به هم وابستهاند. متاسفانه در آن مقاله نشتنشاء هم نتوانستهام درست و حسابی این وابستگی را شرح بدهم. برای مثال در شرکت پژوی فرانسه به دلیل مصرف بالای سوخت مدلهای 90، این شرکت در فروش مشکل پیدا کرد. شرکت پژو به دانشگاه پلیتکنیک پاریس سفارش داد که طرحهایی را برای کاهش سوخت برایش بفرستد. پلیتکنیک هم بیشتر از 40 طرح را تصویب کرد. پژوی فرانسه حامی مالی بود و بابت همه این طرحها پول داد و در نهایت دو تایشان را انتخاب کرد. در نهایت، پژو 206 نتیجه یکی از آن دو طرح است که توانست بازار خوبی را از آن خود کند، حالا بیا این فرآیند را در ایران بررسی کنیم. تولیدات ایران خودرو، مصرف بالایی دارند و فروش خوبی ندارند. در نهایت، آخر سال مسئول مربوطه از رئیسجمهور میخواهد که 5درصد تعرفه ورود خودرو را بالا ببرند و کمی هم از نفت بهشان کمک کنند تا بتوانند کارخانه را بچرخانند. به نظرتان در چنین فضایی تولید علم میشود؟! وقتی نتوانیم رقابت کنیم، تولید علم هم عملی نیست.
در اواخر دهه 50 سرانه مطالعه بالا و تیراژ کتاب فراوانی را تجربه کردیم که اینروزها حسرتبرانگیز است. شاید همان آدمهایی که آنقدر مطالعهشان زیاد بود، توانستند چنان انقلابی را به سرانجام برسانند! اما امروز با این سرانه مطالعه کم، واقعاً میتوان به تولید علم امیدوار بود؟
کتابخوانی دهه 50 که آمارش حسرتبرانگیز است دو دلیل دارد: دلیل عمومیاش این است که در سال 50 تعداد ناشران زیر 100 تا بود و تعداد عنوانهای کتاب جدی هم زیر 100. بر این اساس شبکه توزیع دستش باز بود. امروز تعداد عناوین باعث کاهش مطالعه و فرسودگی شبکه توزیع میشود. در اواخر دهه 50 بحثهای خیابانی میطلبید که شما مثلاً آخرین کتاب شریعتی را خوانده باشید و درباره غربزدگی جلال نظر داشته باشید. چنین فضایی به طور طبیعی مطالعه را ترویج میکند.
امروزه کتابهایی که بحثبرانگیز باشند کم است. کما اینکه چنین کتابهایی هم داریم اما فراوانی عنوانها باعث شده تا به چشم نیایند. ابلته باز هم کتابی مثل "جامعهشناسی نخبهکشی" فروش بسیار بالایی دارد چون به سوال مردم پاسخ میدهد. اما در مورد تولید علم، مسئله این است که جریان تولید علم در ایران همگانی نشده است. "رویان" که میبینید کلی نتیجه به بار آورده، یک فضای گلخانهای است که تعداد محدودی به آنجا راه پیدا میکنند. فضای تولید علم باید فضای عمومی باشد. این اتفاق نمیافتد مگر اینکه وابستگی به نفت از بین برود.
بعضیها میگویند شما یک روشنفکر دینی هستید. تعریف خودتان از روشنفکر دینی چیست؟
روشنفکری دینی از نظر من، یعنی زندگی دینی در دنیای معاصر؛ ارائه الگوی زیستن دینی در دنیای معاصر. این الگو میتواند ذهنی باشد یا قسمتی از آن به ادبیات داستانی مربوط شود. البته این الگوی زندگی با تلاشهای برخی دینداران که ربطی به زندگی روزمره ندارد، فرق دارد.از طرفی در مکانهایی که باید به معنایی محل تولید این الگوی زیستن دینی در دنیای معاصر باشیم، گرفتار کارهای دیگری هستیم. حوزههای ما و دانشگاهها و فلاسفه و علمای ما باید به تولید این الگو مشغول میشدند؛ که به نظر میرسد، مشغول نشدهاند. در این مورد، فکر میکنم با همه ضعفی که در ادبیات انقلاب اسلامی داریم، خیلی جلوتر از فلسفه انقلاب اسلامی هستیم. اما زمانی که با فیلسوفانی مثل دکتر داوری اردکانی صحبت میکنم، میگویند تا وقتی نویسندگان، شخصیت انقلاب اسلامی را برای ما تصویر نکردهاند، ما نمیتوانیم حرفی بزنیم. یکجورهایی شبیه مثال مرغ و تخممرغ شده است! در هر صورت ما در ادبیات تلاشهایی را انجام میدهیم که به نظر میرسد همینقدر تلاش هم در فلسفه صورت نمیگیرد.
* یادداشتی وزین در باب بیوتن بودن .../ رااوی ثانی
* این چند تن در مصاف با یک بیوتن
برسد به دست هنگامه قاضياني/ درد همهي او را گرفته...
رستگاری در دقیقه نوداُم
جناب برادر "سید علی موسوی" اولین مجموعه داستانش را چاپ کرده است. پیشنهاد ما برای شما بعد از این لیستی که "کتاب نیوز" تهیه دیده، همین کتاب است. بالاخره یک طوری باید مراتب تشکر خود را بابت خدمات ایشان به ادبیات معاصر کشور بجا می آوردیم، دیگر!
" کتاب بخوانیم، شاید که رستگار شدیم".
علی موسوی (حنظله): لابد زمان زیادی را میبایست برای پاسخگویی به چرایی و چگونگی نوشتن این چند داستان مختصر در فردایی که نامش را قیامت میگذاریم صرف کنم، و امیدوارم اگر قرار است بیش از آنچه انتظارش را دارم؛ وبال گردنم باشد، هیچ وقت از چاپخانه بیرون نیاید و اگر چاپ شد؛ هیج کس نخواند و اگر هم کسی خواند؛ زود فراموشش کند.
و البته در این میان لازم است از تمام دوستانی که این راه را پیش رویم باز کردند؛ و در بهتر نوشتن کمکم کردند و میکنند تشکر کنم. بویژه از برو بچههای با معرفت "کتاب نیوز" که صمیمانه در جلسات نقد، چنان کردند که بارها از نوشتن منصرف شدم و تا مدتی از دیدن ریختشان پشیمان!
و تشکر از جناب چخوف بابت داستانهای ارزشمندش که نوشتن و "ساده نوشتن" را به من آموخت. روحش، قرین اجداد روسش!

برای تهیه کتاب کلیک بفرمایید !
خاطره ای از آخوندها، که همهی مملکت را گرفتهاند!
جمعیت برای تاکسی گرفتن تا وسط های خیابان هم آمده بودند. پسر جوانی روی صندلی جلو نشست. ماشین مسافر کش از میان چند ماشین لایی کشید تا خود را از آن جهنم بیرون بکشد. حاجآقای مُعمّمی، جلوی ماشین ظاهر شد. راننده که دل اش از ترافیک شهر پر بود دهنش را کج کرد و کمی آن را به سمت پنجره گرفت و گفت: "برو کنار له ات میکنم ها"... و با قدرت هر چه تمام تر پایش را روی پدال گاز فشار داد.
چند ثانیه ای گذشت و راننده که معلوم شد دلش از جاهای دیگری هم پر است، آرام آرام شروع به حرف زدن کرد. صدای خنده ی پسر بلند شد و راننده که احساس کرد حامیای برای حرف هایش پیدا کرده است، صدایش را به صورت عادی برگرداند و شروع به تعریف خاطره ای از "آخوندها که همهی مملکت را گرفته اند"، کرد:
"توی یه آژانس کار می کردم، یه آخوندی مشتری مون بود. طبقه آخر یه ساختمون چهار واحدی می نشست. طبقه اولشون هم یه مهندس بود. این آخونده هر وقت ماشین می خواست، زنگ میزد می گفت یه ماشین واسه آقا مهندس بفرستین. یبار اتفاقی نوبت من شد که برم. درشون شیشه ای بود. تا دید من ترمز کردم، جلدی پرید بیرون. گفت: آژانس هستید؟ گفتم: آره، ولی مال آقا مهندسه. گفت: بله، آقای مهندس برای ما ماشین گرفته اند. گفتم: نه، اجازه بدین زنگشونو بزنم، اگه گفتن برا شماست، باشه!... آخونده گفت: حالا شما زنگ را نزن ... خلاصه من هم تشت رسواییاش رو نریختیم و سوارش کردم. یه استارت زدم دیدم ماشین روشن نمیشه؛ گفتم: آقا ماشینم خرابه، برو زنگ بزن بگو یه ماشین دیگه بیاد، طرف پیاده شد. تا پیاده شد، دید منم گاز و گرفتم و رفتم ..."
مسافر عقبی سعی کرد مثل همیشه بی خیال بحث های توی ماشین شود، اما حالش از آخوند توی خاطره بهم خورده بود. اسکناس هایش را در آورد، با "بفرمایید"ی به سمت راننده گرفتشان. راننده که پول را گرفت، دختر هم نفس عمیقی کشید و گفت: "جسارتا، توی هر دار و دسته ای آدم دون مایه و پست پیدا می شود. هم توی آخوند جماعتش، هم توی راننده جماعتش"!... این "راننده جماعت" را خیلی غلیظ گفت و با تکرار هر کلمه اش، رگ های گردن راننده بود که میزد بیرون. راننده که داشت از عصبانیت میترکید، صدایش را از حالت عادی خیلی بالا تر برد و گفت: "اما آخوندا همشون پست فطرتند". دختر بار دیگر عبارت "جسارتا" را تکرار کرد و ادامه داد: "شبیه شما"؟
شمعدانی باشد، بهتر است...
سال را با سفر قم و یزد و کرمان و بم شروع کردم.
جایتان به تفکیک، در قسمت زنانه و مردانه، خالی بود. در ادامه، دستنوشتههای سفر را میخوانید.
*
سفر که میخواهم بروم، دو دلم. یکی میخواهد همینجا بماند، یکی میخواهد برود.
بعضی لحظهها هم فکر میکنم که اصلا، نمیخواهم سفر بروم.
همهاش بار جمع میکنم، کتاب بر میدارم. میخواهم سرگرم شوم.
میخواهم سرم گرم شود که نترسم.
دلم نمیخواهد از خانه و اتاق دل بکنم. از عادتها ...
که اگر سخت نبود، امیرالمومنین صلوات الله، نمیفرمود: ترک عادت عبادت است.
و تو بخوان «کمال سعادت زندگی» است ...
اما راه که میافتیم، حالم عوض میشود
وسط راه، کمی که از سفرگذشته، آرامم. خوشحالم.
دیگر نمیترسم.
تنها، اولش سخت است ...
*
کوه بلند که میبینم، دلم باران میخواهد.
دلم میخواهد نشسته باشم زیر یک سقف، روی ایوان. کنار یک لیوان چای کمرنگ و یک گلدان.
شمعدانی باشد، بهتر است.
دلم میخواهد حال شعر داشته باشم و داستان
دلم پایان باز میخواهد.
نه شوق بهشت، نه ترس دوزخ ...
*
عینک آفتابی که میزنم، بیشتر نوشتنام میآید.
مردمک چشمام را که تنگ میکنم،
قیافهام را که شبیه آدمهای «بیمحل» میکنم،
بیشتر نوشتنام میآید ...
عینک که میزنم، دور و برم کمرنگ است.
*
انگشتر فیروزه دیگر توی دستهایم غریبی نمیکنند،
از « بازار رضا» خریدمش، چند ماه پیش.
دیشب دستم را که به ضریح خواهرشان میکشیدم،
جان گرفته بود، طواف میکرد...
*
توی جاده، ماشینی که از روبرو میآید چراغ میزند
پدر دست تکان میدهد. انگار سالها است که همدیگر را میشناسند.
*
از کاشان راهمان را کج میکنیم سمت «بادرود»
میخواهیم برویم « آقا علی عباس»
پدر میگوید: میخواهیم عیدیمان را بگیریم.
*
درختان کنار بلوار، به صف ایستادهاند.
مادر میگوید: نگاه کن، دارند جان میگیرند!
سر شاخههای خشک، برگهای سبز جوانه زدهاند.
گنبد فیروزهای، آخر جاده نشسته است.
سلام میدهیم...
*
موزه دفاع مقدس کرمان، رفتیم ماکت «عملیات کربلای پنج» را ببینیم.
از روی پلهای شناور گذشتیم، از کنار میدانهای مین ...
سرباز فریاد میزد راه برگشت از آن طرف است؛ و با دست راه را نشان داد، "باید دور کامل بزنید".
از دیدن ماکت، گرممان شده بود، سختمان شده بود.
دور نزدیم، راه آمده را برگشتیم ...
*
بازار سنتی کرمان، پُر بود از مس و پَته.
صدای مسگرها میآمد و دیگهای سیاهی که آورده بودند تا سفیدشان کنند.
و پتههایی که رو شده بودند تا کسی بیاید و بخردشان ...
حمام «گنجعلیخان» اما، بزرگ بود و پر دالان
بوی نمِ حمام هنوز میآمد ...
اما از آن آدمها خبری نبود. مجسمهشان را ساخته بودند.
دلاک پشت ارباب را کیسه میکشید ...
*
توی خانه گلی، آرام میشوی
در فیروزه و لاجوردی طاقها، عاشق میشوی
زیر پهن دشتِ آسمان تعظیم میکنی،
شاید؛ آدم شوی!
*
عطر هل و زعفران که میآید،
مست میشوم.
*
بم که رسیدیم،
پیرمردِ مجنون دعایمان کرد:
« آواره تر شوید»
*
یزد، کنار میدان «امیر چخماق»
«نخل»، آرام نشسته بود
انگار که مردی ماتم گرفته، رویِ دو کُندهی زانو ...
حتي به يك چشم بر هم زدن ...
برداشت صفرم:
تو پيامبر را چه ميماني، بگو؟!
برداشت اول:
حدود ده دقيقه اي را دنبال كتاب درسي اش مي گردد و وقتي پيدايش نمي كند. رو به مادر ميكند كه حالا او هم آمده تا كمك كند كه كتابش را زودتر پيدا كنند. چشم غره اي به او ميرود و مي گويد: "لازم نكرده! هزار بار نگفتم دست به وسايل من نزن؟" و درست شبيه كليشههاي سريالهاي تلوزيوني، از اتاق بيرون ميرود و در را محكم ميكوبد.
برداشت دوم:
صبح زنگ زده بود كه ميخواهد بيايد خانهشان. دوستاش. او هم به صرافت افتاده بود براي مرتب كردن خانه. يكعالمه فيلم و كتابهاي قطور را كنار تختاش، روي هم چيد. چند باري كتابها را زير و رو كرد تا بهترينهايش بيشتر توي چشم باشند. از هر كدامشان 50، 60 صفحه اي بيشتر نخوانده بود، يعني علاقه اي نداشت. اما كسي نميدانست اين را.
برداشت سوم:
مرد در خانه را كه باز ميكند كسي دم در نيست تا سلامش را عليك بگيرد و كمي هم تحويلاش. كفشها را همان دم در رها ميكند و اولينجا را براي پرتاب كردن كاپشن و كيفش پيدا مي كند؛ روي مبلها. "كسي خانه نيست" را بلند مي گويد تا كمي از حرص بي محلي كردن ديگران به آمدنش، بكاهد.
برداشت چهارم:
تا راننده بيايد و با فرياد بگويد كه در را آرام ببند، او در را كوبيده بود ... و يك فحش آبدار هم نصيب راننده كرده است. قبل از پياده شدن، حدود ده باري جملهي "اين مسير هر روزمه، كرايهاش هم 200 تومنه " را تكرار مي كند. من هم هر روز همان مسير را مي آمدم. كرايهاش 250 تومان بود.
برداشت پنجم:
درباره فوت مادرش صحبت مي كنند. مي گويد: "امتحان است ديگر. مگر همين كارشناسي ارشد، توبراي اينكه مدرك بالاتري بگيري، مجبور نيستي امتحان بدهي؟ شب امتحان هم كه نمي شود همه درسها را خواند ... همينروزها كه شايد دوزار هم برايمان ارزش ندارند، يك فصل از كتاب درسي باشد". دختر دلايلش را ميگويد و آن يكي كه روبرويش نشسته در جواب اين همه فلسفه بافي(شايد!) شانه ها را بالا مياندازد و ميگويد اين حرفها براي تو مادر ميشوند؟
برداشت ششم:
خيلي از كارهايي كه بايد تحويلاش ميدادم مانده بود. گفتم حتما ميخواهد درباره كارها صحبت كند. بي ربط نبود اما از قاب قوسين حرف ميزند. از اينكه عين بچه آدم زندگي كردن آخر عرفان است. و من ياد كلاس عرفان و فرا درماني ميافتم.
برداشت هفتم:
فرمود طرفة العيني مرا به حال خود وا مگذار در حاليكه اشرف مخلوقات بود، فرمود طرفة العيني مرا به حال خود وا مگذار در حاليكه خاتم پيامبران بود، فرمود طرفة العيني مرا به حال خود وا مگذار در حاليكه درستكار ترينِ مردمان بود ...
بر سر آنم كه گر ز دست برآيد، دست به كاري زنم كه غصه سرآيد
متن کامل بيانات حضرت امام خميني(ره) در بهشت زهرا
بسم الله الرحمن الرحيم
ما در اين مدت مصيبت ها ديده ايم، مصيبت هاي بسيار بزرگ و بعضي پيروزها حاصل شد كه البته آن هم بزرگ بوده، مصيبت هاي زن هاي جوان مرده، مردهاي اولاد از دست داده، طفل هاي پدر از دست داده.
من وقتي چشمم به بعضي از اينها كه اولاد خودشان را از دست داده اند مي افتد، سنگيني در دوشم پيدا مي شود كه نمي توانم تاب بياورم. من نمي توانم از عهده اين خسارات كه بر ملت ما وارد شده است برآيم، من نمي توانم تشكر از اين ملت بكنم كه همه چيز خودش را در راه خدا داد، خداي تبارك و تعالي بايد به آنها اجر عنايت فرمايد.
من به مادرهاي فرزند از دست داده تسليت عرض مي كنم و در غم آنها شريك هستم. من به پدرهاي جوان داده، من به آنها تسليت عرض مي كنم. من به جوان هائي كه پدرانشان را در اين مدت از دست داده اند تسليت عرض مي كنم.

خوب، ما حساب بكنيم كه اين مصيبت ها براي چه به اين ملت وارد شد، مگر اين ملت چه مي گفت و چه مي گويد كه از آنوقتي كه صداي ملت در آمده است تا حالا قتل و ظلم و غارت و همه اينها ادامه دارد. ملت ما چه مي گفتند كه مستحق اين عقوبات شدند ملت ما يك مطلبش اين بود كه اين سلطنت پهلوي از اول كه پايه گذاري شد برخلاف قوانين بود. آنهائي كه در سن من هستند، مي دانند و ديده اند كه مجلس موسسان كه تاسيس شد، با سرنيزه تاسيس شد، ملت هيچ دخالت نداشت در مجلس موسسان، مجلس موسسان را با زور سرنيزه تاسيس كردند و با زور، وكلاي آن را وادار كردند به اينكه به رضاشاه راي سلطنت بدهند. پس اين سلطنت از اول يك امر باطلي بود، بلكه اصل رژيم سلطنتي از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلي است و خلاف حقوق بشر است. براي اينكه ما فرض مي كنيم كه يك ملتي تمامشان راي داند كه يك نفري سلطان باشد، بسيار خوب، اينها از باب اينكه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، راي آنها براي آنها قابل است؛ لكن اگر چنانچه يك ملتي راي دادند (ولو تمامشان) به اينكه اعقاب اين سلطان هم سلطان باشد، اين به چه حقي ملت پنجاه سال از اين، سرنوشت ملت بعد را معين مي كند سرنوشت هر ملتي به دست خودش است. ما در زمان سابق، فرض بفرمائيد كه زمان اول قاجاريه نبوديم، اگر فرض كنيم كه سلطنت قاجاريه به واسطه يك رفراندمي تحقق پيدا كرد و همه ملت هم ما فرض كنيم كه راي مثبت دادند، اما راي مثبت دادند بر آقامحمدخان قجر و آن سلاطيني كه بعدها مي آيند. در زماني كه ما بوديم و زمان سلطنت احمدشاه بود، هيچ يك از ما زمان آقامحمدخان را ادراك نكرده، آن اجداد ما كه راي دادند براي سلطنت قاجاريه، به چه حقي راي دادند كه زمان ما احمد شاه سلطان باشد سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت در صد سال پيش از اين، صدوپنجاه سال پيش از اين، يك ملتي بوده، يك سرنوشتي داشته است و اختياري داشته ولي او اختيار ماها را نداشته است كه يك سلطاني را بر ما مسلط كند. ما فرض مي كنيم كه اين سلطنت پهلوي، اول كه تاسيس شد به اختيار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختيار مردم تاسيس كردند و اين اسباب اين مي شود كه - بر فرض اينكه اين امر باطل، صحيح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصي كه در آن زمان بودند و اما محمد رضا سلطان باشد بر اين جمعيتي كه الان بيشتر شان، بلكه الا بعض قليلي از آنها ادارك آنوقت را نكرده اند، چه حقي داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در اين زمان معين كنند؛ بنابر اين سلطنت محمدرضا اولا كه چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنيزه تاسيس شده بود مجلس، غير قانوني است، پس سلطنت محمدرضا هم غير قانوني است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بكنيم كه قانوني بوده، چه حقي آنها داشتند كه براي ما سرنوشت معين كنند هر كسي سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهاي ما ولي ما هستند؟ مگر آن اشخاصي كه درصد سال پيش از اين، هشتاد سال پيش از اين بودند، مي توانند سرنوشت يك ملتي را كه بعدها وجود پيدا كنند، آنها تعيين بكنند؟ اين هم يك دليل كه سلطنت محمدرضا سلطنت قانوني نيست.
علاوه بر اين، اين سلطنتي كه در آنوقت درست كرده بودند و مجلس موسسان هم ما فرض كنيم كه صحيح بوده است، اين ملتي كه سرنوشت خودش با خودش بايد باشد، در اين زمان مي گويد كه ما نمي خواهيم اين سلطان را. وقتي كه اينها راي دادند به اينكه ما سلطنت رضاشاه را، سلطنت محمدرضاشاه را، رژيم سلطنتي را نمي خواهيم، سرنوشت اينها با خودشان است. اين هم يك راه است از براي اينكه سلطنت او باطل است.
حالا مي آئيم سراغ دولت هائي كه ناشي شده از سلطنت محمدرضا و مجلس هائي كه ما داريم. در تمام طول مشروطيت الا بعضي از زمان ها آن هم نسبت به بعض از وكلا، مردم دخالت نداشتند در تعيين وكلا. شما الان اطلاع داريد كه در اين مجلسي كه حالا هست، چه مجلس شورا و چه مجلس سنا و شما ملت ايران هستيد، شما ملتي هستيد كه در تهران سكني داريد، من از شما مردم تهران سوال مي كنم كه آيا اين وكلائي كه در مجلس هستند، چه در مجلس سنا و چه در مجلس شورا شما اطلاع داشتيد كه اينها را خودتان تعيين كنيد اكثر اين مردم مي شناسند اين افرادي را كه به عنوان مجلس و به عنوان وكيل مجلس سنا يا مجلس شورا در مجلس هستند يا اين هم با زور تعيين شده بدون اطلاع مردم. مجلسي كه بدون اطلاع مردم است و بدون رضايت مردم است، اين مجلس، مجلس غيرقانوني است.

بنابر اين اينهائي كه در مجلس نشسته اند و مال ملت را گرفته اند به عنوان اينكه حقوق هر فرض كنيد كه وكيلي اينقدر است، اين حقوق را حق نداشتند بگيرند و ضامن هستند. آنهائي هم كه در مجلس سنا هستند، آن ها هم حق نداشتند و ضامن هستند. و اما دولتي كه ناشي مي شود از يك شاهي كه خودش و پدرش غير قانوني است، خودش علاوه بر او غيرقانوني است، وكلائي كه تعيين كرده است غيرقانوني است، دولتي كه از همچو مجلسي و همچو سلطاني انشا بشود، اين دولت غيرقانوني است. اين ملت حرفي را كه داشتند در زمان محمدرضاخان مي گفتند كه اين سلطنت را ما نمي خواهيم و سرنوشت ما با خود ماست. در حالا هم مي گويند كه ما اين وكلا را غيرقانوني مي دانيم، اين مجلس سنا را غيرقانوني مي دانيم، اين دولت را غيرقانوني مي دانيم. آيا كسي كه خودش از ناحيه مجلس، از ناحيه مجلس سنا، از ناحيه شاه منصوب است و همه آنها غير قانوني هستند، مي شود كه قانوني باشد ما مي گوئيم كه شما غير قانوني هستيد بايد برويد. ما اعلام مي كنيم كه دولتي كه به اسم دولت قانوني خودش را معرفي مي كند، حتي خودش قبول ندارد كه قانوني است، خودش تا چند سال پيش از اين، تا آنوقتي كه دستش نيامده بود اين وزارت، قبول داشت كه غيرقانوني است، حالا چه شده است كه مي گويد من قانوني هستم اين مجلس غيرقانوني است، از خود وكلا بپرسيد كه آيا شما را ملت تعيين كرده است هر كدام ادعا كردند كه ملت تعيين كرده است، ما دستشان را مي دهيم دست يك نفر آدم ببرد او را در حوزه انتخابيه اش، در حوزه انتخابيه اش از مردم سوال مي كنيم كه اين آقا آيا وكيل شما هست، شما او را تعيين كرديد حتما بدانيد كه جواب آنها نفي است. بنابر اين آيا يك ملتي كه فرياد مي كند كه ما اين دولت مان، اين شاه مان، اين مجلس مان برخلاف قوانين است و حق شرعي و حق قانوني و حق بشري ما اين است كه سرنوشت مان دست خودمان باشد، آيا حق اين ملت اين است كه يك قبرستان شهيد براي ما درست بكنند، در تهران، يك قبرستان هم در جاهاي ديگر من بايد عرض كنم كه محمد رضاي پهلوي، اين خائن خبيث براي ما رفت، فرار كرد و همه چيز ما را به باد داد. مملكت ما را خراب كرد، قبرستان هاي ما را آباد كرد. مملكت ما را از ناحيه اقتصاد خراب كرد. تمام اقتصاد ما الان خراب است و از هم ريخته است كه اگر چنانچه بخواهيم ما اين اقتصاد را به حال اول برگردانيم، سال هاي طولاني با همت همه مردم، نه يك دولت اين كار را مي تواند بكند و نه يك قشر از اقشار مردم اين كار را مي توانند بكنند، تا تمام مردم دست به دست هم ندهند نمي توانند اين به هم ريختگي اقتصاد را از بين ببرند. شما ملاحظه كنيد، به اسم اينكه ما مي خواهيم زراعت را، دهقان ها را دهقان كنيم، تا حالا رعيت بودند و ما مي خواهيم حالا دهقانشان كنيم، اصلاحات ارضي درست كردند، اصلاحات ارضي شان بعد از اين مدت طولاني به اينجا منتهي شد كه بكلي دهقاني از بين رفت، بكلي زراعت ما از بين رفت و الان شما در همه چيز محتاجيد به خارج؛ يعني محمدرضا اين كار را كرد تا بازار درست كند از براي آمريكا و ما محتاج به او باشيم در اينكه گندم از او بياوريم، برنج از او بياوريم، همه چيز را، تخم مرغ از او بياوريم يا از اسرائيل كه دست نشانده آمريكاست بياوريم.

بنابراين كارهائي كه اين آدم كرده به عنوان اصلاح، اين كارها خودش افساد بوده است. قضيه اصلاحات ارضي يك لطمه اي بر مملكت ما وارد كرده است كه تا شايد بيست سال ديگر ما نتوانيم اين را جبرانش بكنيم مگر همه ملت دست به هم بدهند و كمك كنند تا سال بگذرد و جبران بشود اين معنا. فرهنگ ما را يك فرهنگ عقب نگه داشته درست كرده است، فرهنگ ما را اين عقب نگه داشته به طوري كه جوان هاي ما تحصيلاتشان در اينجا تحصيلات تام و تمام نيست و بايد بعد از اينكه يك مدتي در اينجا يك نيمه تحصيلي كردند آن هم با اين مصيبت ها، آن هم با اين چيزها، بايد بروند در خارج تحصيل بكنند. ما پنجاه سال است، بيشتر از پنجاه سال است دانشگاه داريم و قريب سي و چند سال است كه اين دانشگاه را داريم لكن چون خيانت شده است به ما، از اين جهت رشد نكرده، رشد انساني ندارد، تمام انسان ها و نيروي انساني ما را از بين برده است اين آدم.

اين آدم به واسطه نوكري كه داشته، مراكز فحشا درست كرده، تلويزيونش مركز فحشاست، راديويش بسياريش فحشاست، مراكزي كه اجازه دادند براي اينكه باز باشد، مراكز فحشاست، اينها دست به دست هم دادند. در تهران مركز مشروب فروشي بيشتر از كتابفروشي است، مراكز فساد ديگر الي ماشائالله است. براي چه سينماي ما مركز فحشاست. ما با سينما مخالف نيستيم ما با مركز فحشا مخالفيم. ما با راديو مخالف نيستيم ما با فحشا مخالفيم. ما با تلويزيون مخالف نيستيم ما با آن چيزي كه در خدمت اجانب براي عقب نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نيروي انساني ماست، با آن مخالف هستيم. ما كي مخالفت كرديم با تجدد، با مراتب تجدد مظاهر تجدد وقتي كه از اروپا پايش را در شرق گذاشت خصوصا در ايران، مركز چيزي كه بايد از آن استفاده تمدن بكنند ما را به توحش كشانده است. سينما يكي از مظاهر تمدن است كه بايد در خدمت اين مردم، در خدمت تربيت اين مردم باشد و شما مي دانيد كه جوان هاي ما را اينها به تباهي كشيده اند و همين طور ساير اين جاها. ما با اينها در اين جهات مخالف هستيم. اينها به همه معنا خيانت كرده اند به مملكت ما.

و اما نفت ما، تمام نفت ما را به غير دادند، به آمريكا و غير از آمريكا دادند، آني كه به آمريكا دادند عوض چه گرفتند عوض، اسلحه براي پايگاه درست كردن براي آقاي آمريكا. ما، هم نفت داديم و هم پايگاه براي آنها درست كرديم. آمريكا با اين حيله كه اين مرد هم دخالت داشت، با اين حيله نفت را از ما برد و براي خودش در عوض پايگاه درست كرد يعني اسلحه آورده اينجا كه ارتش ما نمي تواند اين اسلحه را استعمال بكند، بايد مستشارهاي آنها باشند، بايد كارشناس هاي آنها باشند. اين هم از ناحيه نفت كه اين نفت ما را اگر چند سال ديگر خداي نخواسته اين عمر پيدا كرده بود، عمر سلطنتي پيدا كرده بود، مخازن نفت ما را تمام كرده بود، زراعت مان را هم كه تمام كرده، اين ملت بكلي ساقط شده بود و بايد عملگي كند براي اغيار. ما كه فرياد مي كنيم از دست اين، براي اين است.

خون هاي جوان هاي ما براي اين جهات ريخته شده، براي اينكه آزادي مي خواهيم ما. ما پنجاه سال است كه در اختناق بسر برديم، نه مطبوعات داشتيم، نه راديوي صحيح داشتيم، نه تلويزيون صحيح داشتيم، نه خطيب توانست حرف بزند، نه اهل منبر مي توانستند حرف بزنند، نه امام جماعت مي توانست آزاد كار خودش را ادامه بدهد، نه هيچ يك از اقشار ملت كارشان را مي توانستند ادامه بدهند و در زمان ايشان هم همين اختناق به طريق بالاتر باقي است و باقي بود و الا هم باز نيمه حشاشه او كه باقي است، نيمه حشاشه اين اختناقي هم باقي است. ما مي گوئيم كه خود آن آدم، دولت آن آدم، مجلس آن آدم، تمام اينها غير قانوني است واگر ادامه به اين بدهند اينها مجرمند و بايد محاكمه بشوند و ما آنها را محاكمه مي كنيم.

من دولت تعيين مي كنم، من تو دهن اين دولت مي زنم، من دولت تعيين مي كنم، من به پشتيباني اين ملت دولت تعيين مي كنم، من به واسطه اينكه ملت مرا قبول دارد (تكبير حضار) اين آقا كه خودش هم خودش را قبول ندارد، رفقايش هم قبولش ندارند، ملت هم قبولش ندارد، ارتش هم قبولش ندارد، فقط آمريكا از اين پشتيباني كرده و فرستاده به ارتش دستور داده كه از او پشتيباني بكنيد، انگليس هم از اين پشتيباني كرده و گفته است كه بايد از اين پشتيباني بكنيد. يك نفر آدمي كه نه ملت قبولش دارد نه هيچ يك از طبقات ملت از هر جا بگوئيد قبولش ندارند، بله چند تا از اشرار را دارند كه مي آورند توي خيابان ها، از خودشان هست اين اشرار، فرياد هم مي كنند، از اين حرف ها هم مي زنند لكن ملت اين است، اين ملت است (اشاره به حضار). مي گويد كه در يك مملكت كه دو تا دولت نمي شود. خوب واضح است اين، يك مملكت دو تا دولت ندارد لكن دولت غيرقانوني بايد برود، تو غيرقانوني هستي، دولتي كه ما مي گوئيم، دولتي است كه متكي به آراي ملت است، متكي به حكم خداست، تو بايد يا خدا را انكار كني يا ملت را. بايد سرجايش بنشيند اين آدم و يا اينكه به امر آمريكا و اينها وادار كند يك دسته اي از اشرار را اين ملت را قتل عام كند. ما تا هستيم نمي گذاريم اينها سلطه پيدا كنند، ما نمي گذاريم دوباره اعاده بشود آن حيثيت سابق و آن ظلم هاي سابق، ما نخواهيم گذشت كه محمدرضا برگردد، اينها مي خواهند او را برگردانند، بيدار باشيد.

اي مردم! بيدار باشيد، نقشه دارند مي كشند، ستاد درست كرده مرديكه در آن جائي كه هست، روابط دارند درست مي كنند، مي خواهند دوباره ما را برگردانند به آن عهدي كه همه چيزمان اختناق در اختناق باشد و همه هستي ما به كام آمريكا برود. ما نخواهيم گذاشت، تا جان داريم نخواهيم گذاشت و من از خداي تبارك و تعالي سلامت همه شما را خواستار هستم و من عرض مي كنم بر همه ما واجب است كه اين نهضت را ادامه بدهيم تا آنوقتي كه اينها ساقط بشوند و ما به واسطه آراي مردم، مجلس سنا درست بكنيم و دولت اول را، دولت دائمي را (مقصود من از مجلس سنا مجلس موسسان بود، نه مجلس سنا. مجلس سنا اصلش يك حرف مزخرفي است، هميشه بوده.) تعيين بكنيم. و من بايد يك نصحيت به ارتش بكنم و يك تشكر از يكي از اركان ارتش، يك قشرهائي از ارتش. اما آن نصحيتي كه مي كنم اين است كه ما مي خواهيم كه شما مستقل باشيد، ماها داريم زحمت مي كشيم، ماها خون داديم، ماها جوان داديم، ماها حيثيت و آبرو داديم، مشايخ ما حبس رفتند، زجر كشيدند، مي خواهيم كه ارتش ما مستقل باشد. آقاي ارتشبد! شما نمي خواهيد شما نمي خواهيد مستقل باشيد آقاي سرلشكر! شما نمي خواهيد مستقل باشيد، شما مي خواهيد نوكر باشيد من به شما نصحيت مي كنم كه بيائيد در آغوش ملت، همان كه ملت مي گويد بگوئيد، ما بايد مستقل باشيم، ملت مي گويد ارتش بايد مستقل باشد، ارتش نبايد زير فرمان مستشارهاي آمريكا و اجنبي باشد، شما هم بيائيد، ما براي خاطر شما اين حرف را مي زنيم، شما هم بيائيد براي خاطر خودتان اين حرف را بزنيد، بگوئيد (ما مي خواهيم مستقل باشيم، ما نمي خواهيم اين مستشارها باشند.) ما كه اين حرف را مي زنيم كه ارتش بايد مستقل باشد، جزاي ما اين است كه بريزيد توي خيابان خون جوان هاي ما را بريزيد كه چرا مي گوئيد من بايد مستقل باشم ما مي خواهيم تو آقا باشي.

و اما تشكر مي كنم از اين قشرهائي كه متصل شدند به ملت، اينها آبروي خودشان را، آبروي كشورشان را، آبروي ملت شان را اينها حفظ كردند. اين درجه دارها، همافرها، افسرهاي نيروي هوائي، اينها همه مورد تشكر و تمجيد ما هستند و همين طور آنهائي كه در اصفهان و در همدان و در ساير جاها، اينها تكليف شرعي، ملي، كشوري خودشان را دانستند و به ملت ملحق شدند و پشتيباني از نهضت اسلامي ملت را كردند ما از آنها تشكر مي كنيم و به اينهائي كه متصل نشدند مي گوئيم كه متصل بشويد به اينها، اسلام براي شما بهتر از كفر است، ملت براي شما بهتر از اجنبي است. ما براي شما مي گوئيم اين مطلب را، شما هم براي خودتان اين كار را بكنيد، رها بكنيد اين را، خيال نكنيد كه اگر رها كرديد ما مي آئيم شما را به دار مي زنيم. اين چيزهائي است كه شماها يا كسان ديگر درست كرده اند والا اين همافرها و اين درجه دارها و اين افسرها كه آمدند و متصل شدند، ما با كمال عزت و سعادت آنها را حفظ مي كنيم و ما مي خواهيم كه مملكت، مملكت قوي باشد، ما مي خواهيم كه مملكت داراي يك نظام قدرتمند باشد، ما نمي خواهيم نظام را به هم بزنيم، ما مي خواهيم نظام محفوظ باشد لكن نظام ناشي از ملت در خدمت ملت، نه نظامي كه ديگران سرپرستي اش را بكنند و ديگران فرمان به آن بدهند.
والسلام عليكم ورحمت الله وبركاته ...