آن که ناموخت از گذشت روزگار، هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
دایناسورِ رم کرده دیده اید تا به حال؟ ندیده اید خب. چون همه شان را آب برده. دایناسور ما کلی دک و پز به هم زده بود توی زندگانی اش. دوندگی کرده بود و با خون دل، کلی چیز میز زائیده بود که به همه شان افتخار می کرد. از قضای روزگار دید ای وای، یکی از همین دستاوردهایش دارد می رود که بیفتد ته دره. حالا هی او بدو هی دستاورد بدو. دستاورد اِ که افتاد توی دره، دایناسور اِ یک هو رم کرد. داغان شد. شبیه دیوانه های خانه خراب، سرش را گرفته بود میان دو دستش. به زور البته، چون دست هاش کوتاه بودند. خلاصه هی این سر اِ را تکان می داد و هی اشک و آه و به طبع زار. و حواسش نبود که بابا از اول بای-دیفالت سرش را که تکان می داده دُم چند صد کیلویی اش هم همراهی اش می کرده، آن عظمت، رقص کنان خودش را به شرق و غرب پرتاب می کرده. حالا هی سر تکان دادن و هی لت و پار کردن باقی دستاوردهایی که پشت به شان ایستاده بود. بیخیال تکان مِکان که شد، به طبع شبیه احمق های موقر برگشت تا نیم نگاهی به باقی داشته باشد، دید زده همه را ویران کرده. خلاصه همان جا نشست به گریه کردن و به طبع روی خسیدن و احتمالا همان موقع ها می رفت که منقرض شود.
دنیای من شده است همین باتلاق ها ...
آدم بعضی وقت ها باید بگذارد جمله ای که از دهانش در می آید درست بنشیند سر جایش. نباید در حین گفتن، یا فردا و پس فردایش پشیمان شود از گفته. نباید عذاب وجدان بیافتد به جانش که در فلان شب چرا فلان حرف را زده است به طرف. نباید به خاطر حرفی که زده، عذر خواهی کند. آدم باید بعضی وقت ها به احساساتش احترام بگذارد و تعظیم بلند و بالایی به خودش بکند. بعد چشم هایش را تنگ کند، با تمام قوا آب دهانش را جمع کند و تف غلیظی را نثار نکبتی کند که دیگران برایش به اسم زندگانی ساخته اند.
"ادامه ی بی ربطی برای پست قبل" یا "چه عجب، من اینجام"
در تحسین پدیده ای به نام گودر
وقتی کنکور قبول شدم خوشحال بودم. آرام بودم. جان نکنده بودم برای قبول شدن. دور هم بودیم، درس هم خواندیم، قبول هم شدیم. یک حس خوبی داشت این قبول شدن اِ. این پشت سر گذاشتن خیلِ آدم های پشت کنکور. یعنی برای این خوب بود که اصلا اذیت نشده بودم برای درس خواندن، برای این پشت سر گذاشتن اِ تا قله ی قاف نرفته بودم. اما دانشگاه که رفتم اصلاً خوشحال نبودم. آرام نبودم. چون من هیچ وقت آدم درس خواندن نبودم. اصلا یاد ندارم که سر جلسه امتحان یک درسی را یک کتابی را جزوه ای را یک بار کامل خوانده باشم. دوره کردن که پیش کش. اصلا من همینجا اعتراف می کنم که فقط معدل کلاس اولم دبستان ام 20 شده بود. پدر و مادرم هیچ وقت خدا انتظار نداشتند که من 20 بشوم؛ خلاف همه ی پدر مادرهای همکلاسی هایم. یعنی به 17 و 18 قانع بودند. برای همین من هیچ وقت خدا استرس نداشتم. برای همین من اصولا یک آدم ریلکسِ کک نگزی بار آمده ام؛ در مورد درس خواندن. کار کردن. اصلا من آدم اِ در چارچوب سیستم برو، نیستم. یک لجبازی ظریفی که جدیداً اهل خانواده یاد گرفته اند به ش بگویند خودخواهی، در وجودم هست. باید عشق ام بکشد، باید از آن آخرهای وجودم بخواهم که یک کاری را انجام بدهم؛ یک چیزی را بخوانم؛ یک جایی بروم که: انجام بدهم، بخوانم، بروم.
اما یک «وحید تمنا» نامی در همین زمان کنکور وجود داشت که به نظرم اصلا این آدم یکی از شاخصه های خوشی آن دوران من است. رئیس موسسه هدف دار بود/ هست.
بعد اگر قرار باشد دو نفر آدم توی زندگی من باشد که زندگانی به من یاد داده باشند، یکی اش همین آقا است. خیلی خودش بود. یک لهجه ترکی مخصوص به خودش داشت. ادا و اصول هم کم نداشت. چرت و پرت هم زیاد می گفت اما همان چرت و پرت ها هم خودش بود. مال خودش نه، همه اش خودش بود. خیلی سعی نکرد اما یادمان داد که ما هم خودمان باشیم.
یک جمله ای داشت این بشر که همیشه ی خدا توی گوشم هست. می گفت آدم ها همیشه از مواجهه با لحظه ای که توش هستند می ترسند. وقتی می پرسی خوشبختی؟ حوالت ات می دهد به آینده. می گوید: بگذار دانشگاه قبول شوم؛ حتما خوشبخت می شوم. دانشگاه که قبول شد، وقتی ازش می پرسی می گوید: بگذار ازدواج کنم؛ خوشبخت می شوم. ازدواج که کرد؛ بگذار بچه دار بشوم ...
خیلی وقت است گودر -گوگل ریدر- که می خوانم؛ داستان که می خوانم؛ یک نوشته درست و حسابی که می خوانم آرام ام. شبیه روزهای بعد از کنکور. سلام آقای تمنا.
ديالوگ صفر
براي اينكه دل بچهاش پيشاش نمونه، براي اينكه بچه بتونه راحت دل بكنه؛ توي لحظه آخر يه سيلي محكم به بچهاش ميزنه
كه مثلا بچهه از مادره نفرت به دل بگيره، كينه داشته باشه، كه يه چيز بدي باشه كه بتونه بگه: آره مادرم اينقدرها هم ارزشاش رو نداشت...؟نكن داداش؛ ما بچه بوديم از اين داستان ها زياد شنيديم.
به اندازه ي جاي خاليِ تو؛ همه ي شهر را سبز كرده ام ...
ديروز خيلي خودم بودم توي آن شلوغي. با شال سبز و آن همه ربان سبزِ آويزان از من و رنگ و داد و فرياد؛ اما يك جور ظريفي سرگردان بودم ميان خودم؛ سرگرداني اي شبيه ما الان اينجا چكار مي كنيم؟ من كي هستم؟ اينجا كجاست؟ اين فرياد ها و شعارها و داد بيداد ها و خل بازي ها از كجا دارد در مي آيد؟ اين جسارتِ براي خودت ليدر شدن، شجاعتِ دست گرفتنِ سيستمِ باز و بسته شدن دهان يك عده ملت كه دور و برت ايستاده اند، مديريتِ "آن ها چه مي گويند" را كجا داشته ام و نمي دانستم. اينكه هر چند تا شعار درميان زير چشمي به پسرك مزلفي كه شلوارش دارد از كمرش مي افتد نگاه كني و او بگويد: بگم؟ بگم؟ و تو هم بگويي: بگو و توي دلت حالش از سر وضعي كه براي خودش درست كرده به هم بخورد. از اينكه حاضر نيستي با بعضي هاي اينها اصلا هم كلام شوي. حاضر نيستي بعضي شعارها را همراهي كني. بعضي ها را كه همراهي مي كني فقط صرفا در راستاي همراهي باشد و اصلا قبولش نداشته باشي. اصلا اينكه چه شده كه الان من ميان اين جمعيت ايستاده ام. بعد حالا از آن طرف، فرقي هم نمي كند، براي دوربين حرفه اي باشد يا دوربين خانگي اي يا دوربين دو مگا پيكسليِ موبايل سوژه بشوي. چون براي طرف جالب است كه تو با آن چادرت ايستاده اي بين شان. شده اي از خودشان. اما يكجوري برايش غريب هم هست اين در ميان جمعيت بودنت با انضمام چادر. يعني يك چيزهايي اصلا ميان من و آن جمعيت قرابت ندارد. يعني يك همچين تناقضي است حال و روز بعضي هاي ما. در اصل قضيه كه نه، در همان فرع قضيه.
اما دو سه ماه ديگر اگر ديديد يك نفري توي خيابان وليعصر ايستاده روبروي ايرنا دارد داد مي زند "جان جان" زياد نگران نشويد. با تاكيد فراوانِ ساكن روي نون ها. اينجانب است و منظورش اين ابيات است و دلش براي يك همچو ديروزي تنگ شده است: توي سینه اش، جان جان جان... یه جنگل ستاره داره، جان جان ... یه جنگل ستاره داره ... حتما آن روز "جان جانِ" دوم مد نظرم است.
گل، پوچ
هزينه كرده ايم براي انتخابات: جاي دست بند و گارد سبز و اينها رفته ايم دو تا بند چرم سبز خريده ايم از ثالث. 70 سانتي مي شود و بايد چار پنج باري تابش بدهي دور مچ تا به گره گاه برسي.
در راستاي افزايش حمايت هاي درون گروهي، بخوانيد اين سطور را: اهل سیاست اگر هم بوده ام، این صفحه را به سیاست سیاه نکرده ام هیچوقت. حالا میخواهم سبزش کنم. خیلی سر در نمیاورم از بازی این روزها، ولی خوب میدانم این "شور" را دوست دارم. حالا محض خاطر "آمدن" هر کسی که میخواهد باشد. و خوب تر میدانم که به قدم های "هر"کسی هم شور به پا نمیشود. من این دستبند های سبز دور مچ های دست شما مردم شهر را دوست دارم، شال های سبز همه ی دخترکان بهار را هم. اگر بنویسم چراغ های سبز و برگ درخت ها هم شادم میکند، دروغ نگفته ام.. همین که بعد از این همه وقت، دور هم جمع شده ایم و دست هایمان را مشت کرده ایم برای من و امثال من بس است. گیرم آخر بازی همه ی دست ها پوچ دربیایند، من که گل نمیخواهم وسط این همه بهار. من همین نگاه ها را میخواهم که به هم میخندند، همین "امید"ی که انگار گلی هم هست. بس نیست همین ذره ای شور که هست؟ بعد از این همه رخوت و دلزدگی و ملال؟
حضرت آقا، به يك عدد كرشمهي خسرواني نيازمندم !
همه كار داشتند و من نه كاري داشتم، نه حالِ خانه را. اما به هر زوري بود خودم را از توي خيابانها جمع كردم و كشاندم توي اتاقم. و درست نشستم رو به روي كتابخانهي سه طبقهي كوچكم كه دارد از كتاب منفجر ميشود. دست كردم توي كيسهي نايلوني كتابهايي كه خودشان را در كنجي كه كتابخانه و ديوار برايشان ساخته، جا كردهاند. «كرشمه خسرواني يا مخالف بيداد به طرز همايوني» را از توياش برداشتم. قبل تر، چند باري اسم اش را خوانده بودم؛ اما چيزي ازش سر در نياوردم. يا حتي يكبار پوزخندي هم به نويسنده زده بودم كه نگاه كن طرف ديده اوضاع كساد است، ميخواهد اداي روشنفكري در بياورد يا حتي اداي متفاوت بودن – آخرش حتما همهاش را پس ميگيرم. همين جملهها را. خيالتان راحت- كتاب طرح جلد مشكي گالينگور دارد. عكس برچسبيِ «سيد مهدي شجاعي» توي يك كادر قرمز رنگ كه وسط جلد تعبيه شده، چسبيده است. عكس يكجوري سخت است، از لحاظ گردن و شانه و پايه شدن دست راست و چه بسا مردمك چشمهاي سوژه كه در نهايت دارند به يكجايي خارج از كادر بستهي كتاب نگاه ميكنند. با تمام سختي، اما يك حس خوبي به آدم ميدهد اين سياه و سفيد بودن عكس و برجسته بودناش روي جلد. يك لحظه به آدمهايي فكر كردم كه نشسته اند و 5 هزارتا برچسب را روي اين كتابها چسباندهاند. فكر كنم وسطهاي كار حالشان بايد بههم خورده باشد از اين چسباندنها. حتي ياد «عصر جديد» چارلي چاپلين افتادم. تمام اين مقدمهي پرت و پلا براي اين است كه بگويم حال هيچ چيزي را نداشتم و كتاب حالم را خوب سرجايش آورد. اصلا اين پست قرار است يك تعظيم درست و حسابي باشد به آقاي شجاعي و اين نمايشنامه. براي ديشبي كه آن 174 صفحه براي من ساخت. حتما تمام دو ساعتي كه كتاب را خواندم و تمام يك ساعتي كه بالشام خيس شد و جواب يكجملهاياِ اساماس هاي صد جملهايام را تا ابد فراموش نخواهم كرد!

كتاب نمايشنامه است. اولين بار كه كتاب را دستم گرفتم و ورق زدم فكر كردم داستان نمايش در كاخ يزيد ميگذرد. با تورق صفحات، اسم معاويه و يزيد و زينب به چشمام خورده بود. فكر كردم نويسنده ميخواهد ماجراي اُسراي شام در كاخ يزيد را روايت كند. با اين ذهنيت، با خواندن اين جمله در ابتداي كتاب، شُكه شدم: «مرد كه قاعدتاً همسر زن بود، با نگاهش گرداگرد چشمه را كاويد و به زن گفت: - هيچكس در اين بيابان نيست زينب! تو هم ميتواني معجر و دستار از سر برداري و سر و گوشت را به آب چشمه صفا دهي» اما چند صفحه بعد فهميدم كه داستان دربارهي زينب دختر اسحاق از اهالي عراق است. كه درست موقع دستار برداشتن از سر و رها كردن موها در دل باد، دل يزيد را كه در گوشه و كنار بركه خود را جا داده، فرو ريخته است. و داستان در ادامهاش روايت به دست آوردن اين زن توسط دستگاه اموي است! تمام دوساعت فكر كردم كه واقعا دارم نمايش ميبينم، آنقدر كه تصويرها و گفتگوها پخته و بهجا است. آنقدر كه احاديث و رواياتي كه پخش و پلا شنيدهام درست و حسابي توي اين متن جا گير شدهاند. درست ته كتاب، با آخرين جملهها فهميدم كه چه اسم فوقالعادهاي براي كتاب انتخاب شده است. اصلا انگار نبايد اسمي غير از اين ميداشت. خلاصه دست مريزاد آقاي نويسنده، دست مريزاد. جا دارد كتابخانه اي كه «طوفان ديگري در راه است» را هيچوقت در خودش نديد، يك طبقه را خالي كند به احترام اين كتاب. دربارهي تيتر مطلب هم خودتان برويد كتاب را بخوانيد. احتمالا شما هم نياز خواهيد داشت. اما نمايش نقطهي اوج زياد دارد. اما اين قسمتاش چيز ديگري بود براي مناي كه آلرژي عجيب و غريبي به منتظر بودن دارم:
زينب: هيچ چيز به اندازهي چشم انتظاري، توان فرسا و طاقت سوز نيست. آن هم انتظار مسافري كه هيچ زماني براي آمدنش، معين نكرده است. اگر بداني كه يك روز صبح... درباقي اوقات شبانه روز، كمي آرام و قرار ميگيري.اگر گفته باشد صلاة ظهر، بقيهي نمازهايت را با حضور قلب ميخواني. اگر شنيده باشي كه گرگ و ميش غروب، از انتهاي يك غروب تا ابتداي غروب ديگر، به هزار كار، غير انتظار ميرسي. اگر يقين كني كه خروسخوانِ سحر، گاه آمدنش را مژده خواهد داد، فقط تا سحر ستاره ميشماري و تا شام ديگر، ستارهها را به دست خورشيد ميسپاري. اگر نشاني از ظهور، در گاوگُم شبانگاهان گذاشته باشد، دست از سر روز برميداري و آفتاب را به حال خودش ميگذاري.
انتظار! انتظار! انتظار! چه ميشد اگر خدا تو را نميآفريد؟!
روسري به سبك وفا
روسري بستن به سبك لبنانيها را خيلي از ايرانيها بعد از ديدن سريال «وفا» - همان كه داستاناش دربارهي عشق يك پسر يهودي و يك دختر شيعهي لبناني بود- شناختند. اصلا يكجوري مد شده بود بين دختر مذهبيها، چادريها. خيليها را هم ميديدم كه روسريشان را اينطور ميبستند و اصلا حجاب بودناش برايشان مهم نبود. يعني روسري را لبناني بسته بودند اما با همان سبك و سياق سر كردن يك شال شُل و وِل. يعني حالا يا طرف از اين روش جديد بستن روسري خوشاش آمده بود يا فكر ميكرد شبيه «هانيه توسلي» ميشود يا اينطور بستن، اندازهي او بهاش ميآيد. خيلي از خانمهاي سن بالا يا جا افتاده تر هم انگار كه جرات اينطور بستن را نداشته باشند، به زدن يك سنجاق قفلي يا كليپس به روسري در زير گلو قانع بودند و از ديدن دخترهاي با اين مدل روسري بستن، ذوق ميكردند. از برق نگاهشان توي مهمانيها، توي اتوبوس و مترو ميشد خواند.
اين مدل روسري بستن براي من از دوران دبيرستانام، عادت شده بود. بهخاطر دوست عرب و عراقيام كه سالها بود مقيم ايران بودند. از او ياد گرفته بودم؛ آن موقع هنوز دو سه سالي تا پخش سريال وفا فاصله داشتيم. اما بعدش همه عالم و آدم ديگر روسريشان را لبناني ميبستند. عكسالعمل خودم كه يادم ميآيد، برايم جالب است. اگر روسريام را آنطور بسته بودم، و اگر كسي نگاهم ميكرد، يكجوري ميشدم. توي مترو مخصوصا وقتي كه ميدانستم دارم وارد مكاني ميشوم كه زير نگاه ملت هستم، سوزنهاي روسري ام را در ميآوردم و وصل ميكردم به لبهي كيفم يا يقهي مانتویی، جایی و روسريام را گره ميزدم. دقيقا نميدانم اين حس اِ از كجا آب ميخورد اما حالم از نگاه آدمها وقتي كه فكر كنند دوست دارم شبيه هانيه توسلي باشم، بههم ميخورد. تباش اما سه چهار ماه بعد خوابيد.
بهانهي اين نوشته: +
نقش پُر رنگ پشه ها در كارگردان شدن ِ امثال من
اصلا شايد بعضي از كارگردانهاي بزرگ اينجوري بزرگ شده اند: يكروزي، يكجايي كه دارند با يكنفر از خنده رودهبُر ميشوند يا وسط يك بحث احمقانه يا شايد يك دعواي جدي، يكهو استوپ ميكنند. توي آن استوپاِ ميبينند: اِ، ايول چه ديالوگه باحالي دارد رد و بدل ميشود. همانجا وسط همان خنده يا اعصاب خورديِ بحث احمقانه يا خشم مهار نشدنيِ يك دعواي شايد ناموسي، ديالوگه را فرو ميكنند توي يكي از كشوهاي فايلي كه يك گوشهي مغزشان براي يك همچين مواقعي ساختهاندش. با سرعتي معادل چند دهم ثانيه، كشو را باز ميكنند و ديالوگه را ميچپانند توش. تا وقتي كه آبها از آسياب افتاد، بروند سراغش. آقاي كارگردانِ مفروض شايد به عشق همين ديالوگِ دو سه خطه يك فيلمي را ساخته باشد. نه اينكه آن ديالوگه بشود محور فيلم ها، نه. ولي يك جوري فيلم را پيش ميبرد كه كه آن ديالوگه يك جاي خوبش بنشيند؛ يكجوري برود توي چشم تماشاگر. يكجوري كه تماشاگره، فردايش يا هشت سال بعدش، توي دستشويي يا هنگام عبور از خط عابر ياد ديالوگه بيفتد، با خودش تكرارش كند. با بازيگره همزاد پنداري كند. اصلا فكر كند همين الان كه اينجا نشسته يا ايستاده، روبروياش يك عالمه دوربين و نور و خانم منشي صحنه و آقاي دستيار كارگردان ايستاده. همچين كه ديالوگه را با خودش تكرار ميكند، حواسش باشد كه توي دوربين را هم نگاه نكند. منظورم يك همچين ديالوگ خوبي است، كه بعدش يك همچين حسهاي خوبي براي آدم ميآورد.
پشه نشسته روي پارچهي مخمل چروك و قرمز رنگ مبل. دستم را ميبرم كه پشهه را بكشم. اما تا نزديكش كه ميرسد، ميپرد. ميگويد: ميدوني چرا نتونستي بكشياش؟ ميگويم: سايه دستم افتاد روش؟ ميگويد: نع! ترسيدي لهش كني!